Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 12319
تاریخ انتشار : 20 شهریور 1391 9:24
تعداد بازدید : 1544

توانایی تصویر در القای تکنولوژی تبلیغ دین

دکتر سید مجید حسینی زاد: به تکنولوژی تبلیغ دینی توانایی تصویر در القای پیام دینی در سخنرانی در جمع طلاب حوزه های علمیه پرداخته است.
دکتر سید مجید حسینی زاد: به تکنولوژی تبلیغ دینی "توانایی تصویر در القای پیام دین" در سخنرانی در جمع طلاب حوزه های علمیه پرداخته است.

 امروز قرار است در مورد بحث"توانایی تصویر در القاء پیام" صحبت کنیم. این جمله گزاره فوق­ العاده طبیعی است به شرط آنکه بتوانیم منظور از آن را تبیین نماییم. آنچه مسلم است این است که هر تصویری در بطن خود دارای یک پیام است. البته این یک امر کاملاً طبیعی است اما وقتی پای ارتباطات به میان می­آید و این که ما چه استفاده­ای می­خواهیم از این تصویر بکنیم، ماجرا صورتی متفاوت پیدا می‌کند.

 موقعی که در عرصۀ استفاده از تصویر پا می­گذاریم، مشکلات تازه شروع می­شود. برای تبیین بحث، ابتدا لازم است مقدمة کوتاهی عرض کنم مبنی بر اینکه این مشکلات چیست و در تبلیغ دین چه جایگاه و کاربردی می­تواند داشته باشد و چگونه می­شود از آن استفاده کرد؟

 لازم به ذکر است که هر نوع ارتباط مبتنی بر نماد، نمایه و شمایل است. هر ارتباطی یک امر دلالتی است و شما در یک افق دلالتی قرار می­گیرید. دال دارید و مدلول و نتیجه­ای که به وجود می­آید.

مقدمه خیلی کوتاه دیگری عرض می­ کنم: توجه به دال و مدلول، در القاء و انتقال پیام به زمان ارسطو بازمی‌گردد و خیلی جدید نیست. ولی علمش جدید است. یعنی در واقع علمش از دوره سوسور شروع شد. از زمانی که او کتاب زبان‌شناسی عمومی‌اش را نوشت زبان را صرفاً یک وسیله ارتباطی ندانست و زبان‌شناسی را به عنوان یک علم اجتماعی و یک علم ارتباطی مطرح کرد.

در این کتاب زبان را به زبان، یعنی زبان اصلی(زبان ماهوی)، به قول خودش language تقسیم بندی کرد ـ و به لهجه این را می­گویم چون در سینما و تلویزیون خیلی کاربرد دارد ـ یعنی آن توانایی انسان در استفاده از زبان که همه و نه فقط انسان، حیوانات هم دارند و می‌توانند از آن استفاده کنند. بعد چیزی را که خودش به آن Lang گفت زبان به معنای خاص خودش است. خاص مثل زبان فارسی، انگلیسی، فرانسه، زبان تصویر و زبان هر چیز. بعد هم "پارول" یعنی «لهجه» که شما در این زبان از چه لهجه‌ای استفاده    می­کنید؟ من اینها را همینطور تیتر وار می­گویم که بعداً به آن بپردازیم. بعد می­بینیم که ترانسفرمیست­ ها از آن استفاده می­کنند؛ چامسکی و... که چطور می‌شود زبان در یک منطقه پا می‌گیرد و همگانی می‌شود. به این صورت که وقتی یک لغت را در ساخت زبان انتخاب می‌کنیم. وقتی که در جامعه مطرح می‌شود به صورت پازل در می­آید. یعنی مثلاً اگر ما گفتیم حسن و آن را با فعل آمدن و رفتن همراه کردیم. کلمة مدرسه را آوردیم، می‌گوییم: حسن به مدرسه رفت. اگر بخواهیم این جمله را به صورت یک جملة خبری دربیاوریم به یک جملة ساده تبدیل می‌شود؛ حسن رفت. همه متوجه می‌شوند چون به یک فرهنگی تبدیل شده است.

این اختلاف نظر بین زمان‌شناسان ادامه داشت تا این که سوسور آمد و این را خیلی سیستماتیزه کرد و گفت که زبان در واقع ارتباط است. البته سوسور با نشانه‌شناسان بعد از خودش در این باره که زبان‌شناسی را اعم از نشانه ­شناسی می­دانست و معتقد بود نشانه ­شناسی در بطن زبان شناسی است، اختلاف نظر داشت. البته بعد از او کسانی مثل "یاپوس" آمدند و این تئوری را برعکس کردند. یعنی گفتند: زبان­شناسی هم چیزی است در دل نشانه ­شناسی و نشانه­ شناسی اعم از زبان شناسی است. در هر صورت او در این رابطه چند نکته را مطرح کرد که در ارتباطات بسیار مهم‌اند. اولی همین بحث دال و مدلول است. گزینه دوم، نماد است. و نمایه و شمایل که در ادامه پیرامون آن صحبت می‌کنیم. این نظریه بعداً توسط "پیرس" به وجود آمد و "یاکوپسن" آن را مقداری گسترش داد. یاکوپسن آن را قبول نداشت و نماد را صرفاً نماد می‌دانست. یعنی معتقد بود که نماد فقط قرارداد است. هر قراردادی که وجود دارد. مثلاً نشانه­ های طبیعی و نشانه­ های نمایه ­ای را قبول نداشت. نشانه­هایی که بر بعضی روابط مبتنی است مثل دود و آتش، تب و سرخی صورت و اقسام اینها را قبول نداشت. ولی نکته‌ای را گفت که این نکته بسیار مهم است. یعنی بعدها می­ بینیم که نشانه ­شناس ­های تصویر که می‌توان گفت « کریستین مدس» بزرگ‌ترین آنهاست، در این مورد صحبت کرد. او به­طور کلی در زبان معتقد شد که ما یک سیستم زبانی داریم که از همنشینی یک سری جزئیات به وجود می­آید. شما وقتی می‌خواهید یک جمله بسازید یک همنشینی اتفاق می‌افتد. به این صورت که هر چند وقتی فاعل، مفعول، قید و... را کنار هم می­گذاریم یک چیزی به وجود می­آید، ولی این تمام کار نیست. این   مهم­ترین بحث سوسور است. که بعدها حتی«اکو» و کسانی دیگر مانند «فوکو» و دیگران همگی از این نظریه استفاده کردند. آن هم بحث جانشینی یا پارادگما است. یعنی وقتی شما می­گویید: "حسن به مدرسه رفت". این حسن می­تواند فاطمه هم باشد. رفتن در ذهن می­تواند آمدن هم باشد. مدرسه می­تواند سینما باشد. در روش­های جدید آموزش زبان استاد یک جمله می‌نویسد مثلاً «joe goes to …»، و بعد به دانشجو می­گوید اینها را عوض کن. به جای "جو" یک واژة دیگر می‌گذارد. آن وقت این طرف هم عوض می­شود. چون آن سوم شخص است، می­شود اول شخص، باید تغییر ­کند. این تغییرات در جانشینی پیدا  می­شوند. این جانشینی وقتی که وارد تصویر می‌شود به کلمه‌ای تبدیل می ­شود که به آن اشاره خواهم کرد. یکی از نقص ­های ارتباطی ما در تبلیغ مسألة "غیاب" است. یعنی یک چیزی که غایب است ولی مخاطب با آن آشنا است. کارگردان موقعی که می­خواهد تصویر بگیرد اول یک نمای معرف می‌گیرد، بعد آن نما را خُرد می­کند. می­آید سراغ نماهای جزئی‌تر. این باعث می‌شود تا قدرت غیاب در مخاطب بالا برود. از نظر فرهنگی وقتی وارد یک حیطة دیگر بشوید این غیاب معنا پیدا می­کند. یعنی شما اگر در مورد موضوعی صحبت کردید که در بیرون دارای وابستگی‌ها و متعلقاتی است و آنها را نگویید تضعیف می­شوید. چون تمام مدت حواس مخاطب به پیدا کردن آن لینک‌ها است، چون اصلاً فرهنگ به طور کلی، یک حالت هُلستیک و کلی نگرانه دارد و این یعنی کامل است. چیزی که گوربیخ به من می­گوید: "پدیده تام اجتماعی". شما وقتی در جامعه با یک پدیدة اجتماعی مثل بدحجابی روبرو می‌شوید، صرفاً یک پدیده منتزع کامل، بدون وابستگی به هیچ جایی نیست، که شما بگویید این را می‌توان درست کرد. اگر بخواهیم در این پدیده تغییر ایجاد کنیم نمی‌توان به تنهایی این تغییر را ایجاد کرد. این به صدها چیز دیگر لینک دارد. یک پدیده تام است. به تربیت خانوادگی، به آموزش و پرورش، رادیو و تلویزیون، به بعضی فطرت‌ها، به بعضی تبلیغات، به بعضی ارتباطات و به خیلی چیزهای دیگر مربوط است. یعنی شما موقعی که با یک پدیده روبرو می­شوید، این پدیده پاگردهایی دارد، پلکان­هایی دارد، طبقاتی دارد. یعنی صرفاً طبقة اینجا نیست پایین­تر از آن هم یک طبقه است، بالاترش هم یک چیزی است. بنابراین شما اگر به طور منتزع فقط این را ببینید آن دوتا از دست رفته­اند و نمی‌توانید هیچ استفاده­ای از آن بکنید. این تفسیر سادة غیاب است.

در مسأله غیابی که سوسور آن را مطرح کرد این باید حتماً دیده شود. یعنی در جانشینی. ما وقتی که یک چیزی را داریم می‌گوییم یا تصویری را داریم نشان می‌دهیم تصویر یا نماد، می‌گوییم اصلاً کجا تلفیق شد و کجا به وجود آمد؟ حتماً باید به این عنصر غیاب دقت کرد. یعنی چیزی را که ما در مقابل مخاطب قرار می‌دهیم، صرفاً آن را نمی­بیند آن را می­بیند به همراه یک سری چیزهای دیگر. تأثیر تصویر، تأثیر گشتالتی است. در روانشناسی گشتالت، ما می‌گوییم X به اضافه X می شود +A 2X . این A تأثیر گشتالتی است. همان چیزی که در هرمنیوتیک فراوان استفاده می­کنند. یعنی آن تأثیری که موقعیت بر رو شما دارد. در تفسیر حرف معروف انیشتین که می­گفت: اگر شما در یک باغ مصفای خیلی سرسبز نشسته باشید و به شما بگویند بلند شوید، می‌بینید که دو ساعت برایتان مانند دو دقیقه گذشته است. ولی اگر روی یک بخاری در حال سوختن بنشینید، دو دقیقه برایتان دو ساعت می­شود. یعنی محیط بر القاء پیامی که می­خواهیم بدهیم اثر می‌گذارد. «پیتر برگر» با دو گروه دیگر در مدرسه علوم اجتماعی نیویورک کار می­کردند، وی در حال حاضر شیکاگو است، بازنشسته شده ولی جامعه‌شناس دین است و در جامعه شناسی دین کتاب­های بسیار معروفی دارد. کتاب معروفی دارد به نام «ساخت اجتماعی واقعیت»، که کتابِ بسیار معروفی است وی در آن کتاب معتقد است که واقعیت با زاویه دید شما تغییر می­کند. مثلاً ما بر اساس همان غیابی که از قبل بر اساس تجربه در ذهنمان ساخته‌ایم یک درخت را به صورت استوانه می­بینیم در حالی که این درخت از نظر تصویری مستطیل و دو بعدی است ولی شما آن را استوانه‌ای می­بینید.

وقتی «سوسور» این مباحث را مطرح کرد تا یک مدت یکه‌تاز شد. تا این که «پیرس» آمد. پیرس، فیلسوف رفتارگرای آمریکایی در این زمینه بسیار معروف است. هر کس در مورد نماد، نشانه و اصلاً نشانه­ شناسی صحبت می­کند به نظریات پیرس استناد می‌کند. هر چند بعد از او اشخاص دیگری آمدند مانند، میکم باختین، یاکوپسن و خیلی­های دیگر، ولی این مرجع را می­دهند به پیرس. پیرس کسی است که بسیار سیستماتیک صحبت کرد. او نشانه ­ها را به نشانه ­های آیکونیک ـ که ما به آن شمایل می­گوییم ـ، نماد و نمایه تقسیم کرد. شمایل که خود جنس است. تصویر یا نقاشی طرف است. این در سینما یا تلویزیون به طور کلی تغییر می­کند و می­شود نماد. یکی دیگر نمایه است که رابطه بین خود علت و معلول است. مثل دود و آتش و غیره. یک رابطه از این نوع با هم دارند. لازم به ذکر است که نماد یک امر قراردادی است، به شدت قراردادی است. در امر نشانه­ شناسی، سوسور فقط این را قبول داشت. دو موضوع دیگر را قبول نداشت. وی معتقد بود که آنها جزء نشانه­ شناسی نیستند. ولی پیرس این تقسیم بندی را می­کرد، هر چند او هم در همین نقطه متوقف شد و دیگر ادامه نداد، گفت این نماد است و این نمایه و این شمایل، اینها دال هستند و شما که با آن برخورد می­کنید مدلولید. اشارة فرهنگی هم به آن کرد. به این صورت که مدلول فرهنگی در ذهن شما پیدا می‌شود. شما موقعی که مثلاً به آب نگاه می­کنید، تشنگی یادتان می­آید. ولی یاکوپسون و دیگران آمدند و آن را مقداری جلوتر بردند و چیزی را گفتند که مورد بحث ماست، بالاخص در تبلیغ.

آنها معتقد شدند که وقتی شما دال را می­بینید چیزی به وجود می­آید که ما به آن مورد تأویلی می­گوییم، صرفا مدلول ایجاد نمی‌شود بلکه مورد تأویلی به وجود می­آید. که این مورد تأویلی تفسیر هرمنیوتیکی، تفسیر دریافتی، یا هر نوع تفسیری که شما بگویید مبتنی بر فرهنگ است. این تئوری را با یک مثال همراه می‌کند، می‌گوید: اگر شما در کنار دریا جای پای یک اسب را ببینید، شکل یک نعل را، اگر طبق دیدگاه پیرس و سوسور نگاه کنید یعنی این که از اینجا یک اسب رد شده، همین و تمام. ولی یاکوپسون معتقد است که به هیچ وجه اینگونه نیست. شما وقتی این نشانه را می­بینید بنا به خاستگاه فرهنگتان در مورد آن فکر می‌کنید. مثلاً اگر یک فرد وطن پرست و سرباز مسلک باشید این جای پا اسب نشانة سلحشوری، نشانة دفاع از وطن، نشانة شوالیه­گری و این نوع مفاهیم است و این مورد تأویلی همین طور به هم می­آید. موضوعی که خیلی بعد از آن در بحث­های پست مدرن مطرح شد که ما هیچ وقت به انتهای تأویل نمی­رسیم و تأویل انتها ندارد. در مکتب انتقادی به این معقتدند. در تأویل ما همین طور می‌رویم جلوتر، یعنی تأویل پشت تأویل می‌آید. هر چند در این حدش هم هنوز اثبات نشده ولی در هر حال همینطور زنجیره‌ای از تأویلات در ذهن ما به وجود می­آید. یعنی ما بر اساس آن دال به یک مدلول ساده نمی­رسیم که بگوییم خب این، اینگونه است، نه این نیست.

خب این مورد تأویلی. حالا اگر همان رد پای اسب را یک زارع و کشاورز ببیند، زحمت، درو، بار کردن اسب، بستن آن به گاری و تمام اینها به ذهنش متبادر می‌شود و با بینندة قبلی به طور کامل فرق می­کند. اصلاً یک چیز دیگر می­شود. برای همین شما موقعی که می­خواهید مثلاً جای پای یک اسب را تأویل کنید باید آن را کاملاً فرهنگی تأویل کنید و اصلاً نمی‌توانید به گونة دیگر دربارة آن اظهار نظر کنید.

می‌گویند یک نفر برای تبلیغ به یک کشور غربی رفت. می‌خواست دربارة بدی­ های یزید صحبت کند. گفت: یزید بدترین کارش این بود که سگ­باز بود و شراب­خوار، بعد یک نگاه کرد دید همه مست هستند و یکی یک سگ هم همراهشان است. برای آنها که اصلاً بد نبود. سخنران نمی­دانست چه باید بگوید. می­توانست چیز دیگری بگوید. این‌گونه گفت زیرا با فرهنگ خودش داشت صحبت می­کرد. ولی برای طرف مقابل اصلاً بد نبود چون با فرهنگ خودش مقایسه می‌کرد. گفت خب پس او هم مانند ما بوده دیگر. پس آدم بدی نبوده.

از این مرحله که بگذریم می‌رسیم به اندیشه‌های جدید کسانی مثل «متس». ما سه نوع نشانه داریم، یعنی نماد، نمایه و شمایل. تصویر زیرمجموعة شمایل قرار می­گیرد که البته نکتة فوق‌العاده ساده­ای است. یعنی اصلاً شمایل همین است. مثلاً آیکن چیزی است که دقیقاً با یک نظر نشان می­دهد مقصود ما چیست؟ در کامپیوتر، این آیکن­هایی که هستند در یک نظر می­فهمیم این ورد است یا اکسل، این فلان است، این بهمان. خود جنس را گذاشته­اند آنجا. طوری که شما وقتی می‌بینید متوجه می­شوید. ولی خب، اگر این‌گونه باشد هر نوع القاء پیامی، رد می­شود و مردود است. مثلاً شما موقعی که یک صندلی را نشان می­دهید، دیگر چیزی نمی­توانید بگویید. بعدها عده‌ای آمدند و گفتند: تصویر هم در حیطه ارتباطات تصویری با تمام محدودیت­هایی که دارد، نماد است، تصویر نیست. یک جک معروفی هست، می­ گویند: پشت یک استودیوی فیلمبرداری یک بز داشت فیلمی را می­خورد. بزه وقتی که فیلم را خورد سرش را بلند کرد و گفت کتابش خوشمزه ­تر بود.

علتش هم این است که وقتی شما در مورد کتاب و کلام صحبت می­کنید، کلام دارای وجوه مختلف فراوانی است. مثلاً اگر اینجا بگوییم درخت، تا بگویم درخت، به اندازه تمام مخاطبین، مدلول درخت ایجاد می‌شود. یک نفر درخت سرو را در ذهن خود تصور می‌کند، یک نفر درخت بید و نفر سوم یک درخت دیگر، یکی، یک درخت شکسته را تصور می‌کند. برای همین با ایهام صحبت کردن و پیام دادن در کلام بسیار راحت است. ولی در تصویر شما اگر یک درخت بید نشان بدهید دیگر نمی­توانید آن را تغییر دهید. بکنید زیرا مدلولتان را با قطع و یقین می­بندید. حال اگر بخواهید از درخت سرو در رساندن مفهومی مثل آزادگی استفاده کنید در شعر فوق ­العاده راحت است. به قول شاعر که می‌گوید: «برگ درختان سرو در نظر هوشیار»... تا این را بگوید همه متوجه منظور او می‌شوند. ولی شما اگر بخواهید این را با تصویر بیان کنید فقط می‌توانید یک برگ درخت نشان دهید. اینجا دیگر تصویر برای شما صرفاً نماد می­شود. از این تصویر به عنوان یک نماد قراردادی استفاده می­کنید این قرارداد را کی می­گذارد؟ وقتی دربارة تصویر صحبت  می­ کنیم، غیر از نشانه­ های تصویری که وجود دارد و نشانه موسیقایی، گفتار، صدای بدون گفتار، حرکت، نور و غیره که بین ده تا پانزده نشانه است، نوع دیگری هم می‌توانیم تقسیم بندی کنیم. می­گوییم: نشانه­ های تصویری سه دسته می­شوند: نشانه­های شخصی، تخصصی و فرهنگی. نشانه­های شخصی نشانه­هایی است که مختص خود شخص است. مثلاً فیلمسازی چون «برسون» از نمای دست زیاد استفاده می­کند. «برگمان» از تصویر چشم و صورت زیاد استفاده می­کند. «تارکوفسکی» از آب و برکه زیاد استفاده می­کرد. یا «درایر» از طبیعت، نور و... فراوان استفاده می­کرد، تا آنجا که وارد حیطة اکسپرسیونیسم می‌شد. تخصص هم که نوع استفادة فرد از وسیلة ارتباطی است. کادری که می­بندد، حرکتی که به دوربین می­دهد، نوع نوری که می­دهد، نوع موسیقی و... . و اما نشانة فرهنگی از همه مهم‌تر است که فرد باید بر هر دو اینها مسلط باشد. اگر بخواهیم از تصویر به عنوان نماد استفاده کنیم باید توجهمان به این سه نشانه باشد. در بحث از تصویر به عنوان نماد به نمای خنثای «آیزنشتاینی» می‌رسیم. یعنی تصویر خودش هیچ چیز نیست، خنثی است. شما تصویر یک انسان را می­گیرید، تصویر یک زن را می­گیرید، یک زن محجبه، یک زن بی­حجاب، نمای یک اسب یا یک دانه درخت. خب اینها هیچ­کدام به تنهایی چیزی نیستند، اما وقتی که اینها را با هم تلفیق     می­کنید از آن یک مفهوم به دست می­آید. چرا برنامه­های معارفی ما در تلویزیون زیاد موفق نیست؟ برای این که ما نه به آن غیاب زیاد توجه می­کنیم و نه به این تلفیق. یک پروژکتور «آرک» می­گذاریم یک جا مقداری نور آبی هم به انتهای تصویر می­دهیم. یک پرده سفید هم آویزان می­کنیم که با ورزش باد تکان بخورد، بعد کارشناس را می­نشانیم جلوی دوربین سه ربع حرف می­زند. این اصلاً درست نیست زیرا اولاً تکان پرده حواس­ها را پرت می­کند، ثانیاً خب مسجد هم همین شکلی است دیگر، پس چرا آمده توی تلویزیون؟ در نتیجه حرفی هم که دارد می­زند دیگر تأثیر نخواهد داشت. حاج آقا اشاره­ای کردند به منبر، کاملاً همین‌طور است، شما وقتی یک هیئت یا مسجد بالای منبر می‌روید و صحبت می­کنید با مخاطبی روبرو هستید که به صورت هدفمند به آنجا آمده. آمده تا در شهادت امام هادی(ع) گریه کند. حضور پیدا کرده تا آنجا بنشیند و خطابه گوش کند. آمده تا برایش وعظ کنند، نکته‌ای را برایش مطرح کنند، مسئله ­ای را بگویند. بعد افرادی هم که آنجا نشسته ­اند همه یک دست­اند، همه با یک هدف آمده ­اند، همه هم دارند به یک چیز فکر می­کنند؛ هیچ کس که نرفته آنجا که مثلاً فحاشی کند، یا بخوابد. همه برای این کار و این هدف مشخص رفته‌اند. از نظر رفتار جمعی در جامعه شناسی هم اینها روی هم دیگر تأثیرگذاری متقابل دارند. موقعی که چند نفر گریه می­کنند، کسی هم که بغض کرده، بغضش می­ترکد وگرنه اگر او گریه نکند این تا آخر با بغض می­نشیند و ممکن است گریه نکند. همین جور با بغض می‌نشیند. ولی تحت تأثیر این رفتار جمعی به گریه می‌افتد. ناگفته نماند که رفتار جمعی دارای دامنه گسترده و وسیعی است که از دعوای خیابانی شروع می­شود تا هر چیزی. خب اینها روی هم تأثیر می­گذارند. متکلمی که آن بالا نشسته، نوع ارتباطش   

 قدیمی­ ترین نوع ارتباط است، ارتباط چهره به چهره (فیس تو فیس) است و می‌تواند مخاطب را ببیند. یعنی اگر دو نفر با هم صحبت کنند متوجه می­شود، یک نفر قیافه­اش را تغییر بدهد می‌فهمد اگر از نشانه‌های حرکتی استفاده کند می­تواند حتی خودش را اصلاح کند، فید بکش را سریع می­گیرد. مانند آنکه یک نفر داشت سخنرانی می­کرد یکی بهش گفت: بدترین حالت برای یک سخنران این است که وقتی دارد صحبت می­کند یکی ساعتش را نگاه کند. طرف گفت: از این بدتر این است که ساعتش را نگاه کند بعد بگذارد دم گوشش ببیند کار می‌کند یا نه؟ این دیگر خیلی بد است. معلوم است که خیلی خسته کننده حرف زده. بنابراین سخنران وقتی این را ببینید خودش را اصلاح می­کند. اولین کسی که خمیازه بکشد شما می­فهمید دارید خسته کننده می­شوید و نوع صحبت را عوض می‌کنید. هیچ کاری که نکنید یک صلوات می­فرستید. چرت همه می­پرد و دوباره گوش می­دهند. ولی در تصویر تلویزیون و سینما این موقعیت را ندارید، مطلقاً ندارید. برای همین استفاده از روش­های منبر در تلویزیون باید به طور کامل متفاوت باشد. سال‌ها در تلویزیون ـ در سال­ های اخیر کمتر شده ـ ولی در سال­های گذشته ـ نوع عزاداری جنوبی­ ها دارای مخاطب بیشتری بود. چون وقتی پخش می­کردیم مرتب درخواست می­آمد که این را پخش کنید. چرا؟ برای این که ریتم داشت، فرم داشت، یعنی یک حرکت دوره­ای دارند، آنهم با آن حالت خاص. در استان سمنان هم سینه‌زنی به صورت دایره‌ای دارند. می­روند مسجد جامع به خاطر کمبود جا دوره سینه می­زنند اما فرم ندارد. ولی در جنوب همین شکلی است؛ دور دارند، خم می­شوند، راست می­شوند، جلو و عقب می­روند، کارهای مختلف می­کنند که به شدت آن فرم را جذاب می­کند و همه تماشا می­کنند. ولی موقعی که تلویزیون زنجیر زنی بسیار سوزناک آذربایجانی­ها را نشان می­دهد از نظر فرمی چیزی ندارد، دو گروه دو طرف خیابان راه می­روند و زنجیر  می­زنند. ولو اینکه اگر داخلشان باشی حتماً تحت تأثیر قرار می‌گیری ولی پای تلویزیون این طور نیست، مطلقاً این طور نیست. رولندبار بحث مفصلی دارد، در مورد هالة تقدس، می­گوید: بازآفرینی مکانیکی هنر هاله تقدسش را از آن می­گیرد. ما معتقدیم هنر یک هاله تقدس دارد. همه معتقدند که چه در حیطة فرهنگ اسلام، چه فرهنگ مسیحیت، در هنر هاله مقدسی را همه­جا می­بینیم ولی وقتی که آن را در تلویزیون یا سایر رسانه‌ها بازآفرینی مکانیکی می­کنیم، دیگر آن تأثیر را ندارند، و هالة تقدس‌شان از بین می‌رود. من همیشه مثال تعزیه را می­زنم. شما وقتی به تماشای تعزیه می­روید شور می­گیردتان، چیزی که در سینما به آن همزات پنداری می­گویند واقعاً اتفاق می­افتد و حتی مخاطب را به گریه می­اندازد. اما اگر تعزیه را ضبط کنید، و از تلویزیون پخش کنید، بعد نظر خواهی کنید، می­بینید بیشتر نظرات این است: یکی     می­گوید شمر بهتر بازی می­کرد، دیگری می­گوید دکور خراب بود، آن یکی می­گوید اسب از کادر رفت بیرون. به تنها چیزی که توجه نمی­شود پیام آن تعزیه است. آن هالة تقدس از بین می‌رود. تعزیه را مثال زدم چون جزء نمایش­های آئینی است. هاله تقدس راحت­تر در آن جا می­افتد. در بقیه چیزها هم همین طور است. موقعی که ما وارد عصر مدرن شدیم و تقریباً خیلی چیزهای ذاتی در آن شکست دیگر چیزی مانند لبخند ژکوند به وجود نیامد. برای ما، طبیعی هم هست. نه اینکه بخواهیم نقد واردش کنیم، نه، دیگر به وجود نیامد چون انسان این دوره دیگر آن گونه فکر نمی­کرد، انسان ارتباطی شده بود. انسان را چند وجهی

 می­دید. شما اگر نقاشی­ های رامبراند را در کنار نقاشی­ های پیکاسو بگذارید دقیقاً دو زمان را پیدا می­کنی. زمانی که انسان مثل مجسمه­های یونانی، در اوج شکوفایی و دائر مدار همه چیز بود بود و اومانیسم بیداد می­کرد و فوق ­العاده زیبا بود. بدنش زیبا بود، فکرش زیبا بود، فلسفه عجیب غریبی را به وجود می­آورد، اصلاً جهان زمانی جهان شد که انسان در آن پا گذاشت. ولی وقتی شما به زمان پیکاسو می­رسید یا زمان دالی می­رسید، به دوره دادائیسم، کوبیسم و این­ها می­رسید انسان دیگر چه انسانی است؟ انسانی است که در جنگ با مواد شیمیایی بیست میلیون نفر را کشته، فلسفه شده فلسفه هاوس. انسان گرگ ـ انسان است و شما باید فرار کنید، قدرت شده قدرت محض، دیگر اصلاً دموکراسی معنی ندارد، باید یک نفر باشد بالای سر همه و همه را نگه دارد و گرنه همدیگر را می­خورند. خب معلوم است که هنرش هم آنگونه می­شود و اگر با آن لفظ هنری صحبت کنید اصلاً متوجه نمی­شوند و نمی­فهمند یعنی چه؟

امروزه در غرب دیگر سمفونی کاربرد ندارد. چون اجرای سمفونی یک کار بسیار منظم و دقیق است. یک عده لباس می­پوشند فوکل کروات می­زنند و می­روند می­ نشینند خودشان را باد می­زنند و زن­ ها یا مردها نگاه کنند، لذت ببرند و بگویند به به. ولی تأثیر نمی­گذارد. فقط زیباست. اما موسیقی «رپ» تبدیل می­شود به پرطرفدار جوان­ها برای این که معترض است  و می­خواهد همه چیز را به هم بریزد و قالب­ها را در هم بشکند، چون فرد از جامعه­اش ناراضی است. اتفاقاً برخی از متفکران تحقیق مفصلی در مکتب فرانکفورت در مورد موسیقی رپ انجام داده­اند. کسانی مثل آدورل یا هابرماس. خلاصه پژوهش ایشان این است که جامعه بعد از زمانی که فرهنگ امپریالیستی به وجود آمد نه دوره اول امپریالیسم و فرهنگ آرام آرام پاره پاره شد و آن پان اوپتیزم فوکوئی به وجود آمد، و دیگر جای خلوت برای انسان نماند و انسان از هم پاشید یعنی همیشه تحت نظر بود. وقتی بحث­های فوکو به­وجود آمد دیگر موسیقی سمفونی نمی­تواند دنیا را تفسیر کند. دیگر آن دنیای شیک رو به ترقی کندرسه­ای این که ما همین طور داریم پیشرفت می­کنیم و سقراط دیگر شاگرد مدرسه ماست و ما داریم به جاهایی می­رسیم که هیچ کس نرسیده و... یک مرتبه دید، دنیا این نیست، دنیا یک چیز دیگر است، شروع کرد آن طور تفسیر کردن. اینجا دیگر معنی نمادها تغییر
 می­کند. شما وقتی که به یک تانک نگاه می­کنید در یک عصری نشانۀ قدرت است، در یک عصر، نشانۀ ظلم است، در زمان دیگر، یک نشانۀ مانع است. یک دیوار را نشان بدهیم این دیوار در یک جا حفاظ است، در  جای دیگر مانعی است برای جلوگیری از آزادی. چون نماد به شدت فرهنگی است، تصویر هم فرهنگی می­شود.

من تمام این مقدمه طولانی را برای همین گفتم. موقعی که به تصویر می­رسیم و می­خواهیم استفاده کنیم، این تصویر در واقع نماد می­شود. دیگر اصلاً یک چیز محققی که آن جا باشد و همان باشد نیست. مثلاً شما اگر تصویر یک اسب سفیدِ خونی، را در جایی نصب کنید در غرب این را نشانۀ شنائت دشمنان حیوانات می­دانند اما اگر همین تصویر را در یک جامعه شیعی  نمایش دهید کسانی که آن را ببینند بی­اراده طرف  می­زنند زیر گریه و یاد ذوالجناح امام حسین(ع) می­افتند.

 حالا می­رسیم به آن اصلی که می­خواستم بگویم. در حیطه القاء پیام­ های دینی­ به وسیلۀ تصویر ما مطلقاًً نشانه ­شناسی تصویر دینی نداریم مثلاً برای اصلی ­ترین چیزی که داریم، یعنی حضرت حجت(عج) چه نشانه ­ای داریم؟ برای کسی که تمام زندگی ماست، تمام امیدمان به آینده، امیدمان به انتهای تاریخ، امیدمان به رفع ظلم، چه نشانه­ای داریم؟ یک خورشید داریم پشت ابر که دارد آرام پایین می­رود، یک چراغ داریم پشت یک پرده توری والسلام.

بعد از سربداران هم یک اسب داریم که به تاخت از سمتی به سمت دیگر می­رود. چیز دیگری نداریم. حتی ننشسته­ایم در موردش فکر کنیم. زیرا وقتی که ما می­خواهیم از تصویر استفاده کنیم برای القاء پیام، باید زبان داشته باشیم. در ارتباطات ما چیزی داریم به نام سینه­لانگ، یعنی زبان سینمایی، یا زبان تصویر. در ایران عادت که همه به صورت پدر و پسر دیده می­شوند کریستین مدس برای اولین بار به دنبال این بود که زبان سینما را پیدا کند. می­گفت: اگربخواهیم چیزی را با زبان تصویر بیان کنیم باید به چه بگوییم، واژش چیست؟ واکش چیست؟ واژه­اش چیست؟ لحن و زبر زنجیره­هایش چیست؟ وی در همین رابطه یک کتاب حدوداً چهارصد صفحه­ای نوشت، هر چند به نتیجۀ مورد نظرش نرسید چون به یک موضوع فوق­العاده ساده دقت نکرده بود که بعد دقت کرد. آن هم این بود که هر زبانی از واژ، واژه و... شروع نمی­شود. بله ما حرف بی معنا داریم، مانند «ه» کلمه­ای داریم که در باب معرفه قرار می­گیرد و فقط کلمه است؛ می­گوییم: خون، بدن، درخت، که هیچ جا به تصدیق نرسیده. ولی زبان سینمایی از تصدیق شروع می­شود، اصلاً از جمله شروع می­شود. در اصلی است منطق، که می­گویند: تصویر صدق و کذب ندارد: تصویر همان چیزی است که وجود دراد. ممکن است بگوییم: فردا باران خواهد آمد بعد اصلاح کنیم و بگوییم: شاید نیاید. ولی تصویری را که نشان می­دهیم همین است و دیگر صدق و کذب ندارد. مثلاً این لیوان ولی همین تصویری که ما داریم نشان می­دهیم، درواقع یک جمله است. وقتی ما مثلاً این لیوان را به مخاطب نشان می­دهیم امکان ندارد بگوید لیوان، می­گوید: اینجا لیوان است، یا سه تا لیوان توی هم است. از آن طرف موقعی که می­گوید اینجا سه عدد لیوان است معنی دیگر آن چیست؟ آن معنی پهنان و غایبش چیست؟ یعنی اینجا پنج تا لیوان نیست، یک لیوان هم نیست. وقتی شما تصویر یک هفت تیر را نشان می­دهید یعنی اینجا یک هفت تیر است، مسلسل نیست، اسب نیست، گل نیست، یک هفت تیر است. یعنی اصلاً زبان سینمایی با جمله شروع می­شود وقتی فیلم شروع می­شود هر فریم برای خودش یک جمله است. ولی برای ساختارسینتاگماهای مختلف خودش ساختارهای مختلف ساخت. که (زبان سینمایی) مثلاً سینتاگمای نمایشی چیست؟ سینتاگمای مستند چیست؟ و امثال اینها. ولی آن« سینه­لانگش» (زبان سینمایی) را از اینجا شروع کرد بقیه تئوری­ها را با آن همراه کردن چیزی که بعدها استفاده کننده­ های تصویر در تمام دنیا از آن استفاده کردند. البته ما هم سعی می­کنیم تا استفاده کنیم ولی پس از چندین سال هنوز زبان خودمان را پیدا نکرده­ایم. زبان خود ما چیست؟ شما موقعی که حرف می­زنید یک سری فرا زبان دارید، مثل لحن، مثل زبر زنجیره­ها، آکسان­هایی که شما می­گذارید و... مثل جملۀ حسن به مدرسه رفت که در آن روی مدرسه تأکید می­کنید. «حسن» به مدرسه رفت، روی حسن تکیه می­کنید، ولی همان یک جمله برای بیان منظورتان کافی است. تصویر هم از این جزئیات برخوردار است. زبر زنجیره­هایی که شما در تصویر به کار می­برید، لحنی که در تصویر به کار می­برید تصویربا اجزائی همچون نور موسقی زاویه دوربین، کادر بندی افکت و چیزهای دیگر.تمام اینها را استفاده می­کنیم برای آن که به یک جمله معنا ببخشیم و این معنا را برای مخاطب ارسال کنیم. حالا وارد بحث سینمای دینی بشویم. وقتی ما می­خواهیم با تصویر کُنکریتِ محققِ واقعی که در اینجا قرار دارد یک امری را که حالا تسامحاً بهش می­گوییم متافزیکی بیان کنیم. هر چند من خودم زیاد به متافزیک اعتقاد ندارم، چون آن را بیشتر از یونان و در حیطۀ مسیحیت می­بینم. یعنی از آن طرف آمده نه این طرف. چون طبق دیدگاه­های ما مثلاً طبیعت قرآن ثانی است وما در واقعیت می­توانیم ملکوت را ببینیم. ما در واقعیت همه چیز را می­بینیم، در همه چیز عنصر و امر واقعی بیرونی را مشاهده می­کنیم، برای همین استفاده از تصویر برای ما بسیار راحت­تر از مسیحت است. ما می­خواهیم یک امر انتزاعیِ آبستره را با چیزهای واقعی بگوییم که قاعدتاً نماد خاص خودش را می­خواهد، زبان خاص خودش را می­طلبد و نشانه خاص خودش را می­خواهد و این همان چیزی است که ما هنوز پیدایش نکرده­ایم. هر چند بعضی از این­ نمادها را در سینما پیدا کرده­ایم، اگر بخواهم اشاره­ ­کنم مثلاً در فیلم «یک تکه نان». البته من با این جعلی که شده، «سینمای معناگرا» اصلاً میانه ندارم دست خودم هم نیست، چون نتیجه نهایی این امر آن است که بقیه
بی­معناست. در صورتی که این گونه نیست و آنها هم همه معنا دارند. در فیلم «یک تکه نان» یا «زیر نور ماه»، حتی، فیلمی مثل «مارمولک» نشانه­هایی را با خود همراه دارند که به شدت نشانه­های فرهنگی ماست. در قسمتی از فیلم مارمولک موقعی وارد مسجد می­شود، ـ ببینیید شما وارد مسجد که می­شوید بالاخره باید با یک سری لحن، با یک سری زبر زنجیره­ای، چیزی منظورتان را برسانید توی مسجد موقعی که آن شعر معروف آذری را خطاب به امام عصر(عج) می­خواند، یکباره فضا را عوض می­کند. یعنی همه می­دانند اینهایی که اینجا نشسته­اند منتظر چه کسی هستند و چرا کوچه را آب پاشی می­کنند؟ و تمام این اتفاق­ها با یک طراحی صحنه می­افتد فقط با یک چینش درست صحنه. تصویر بسیار غنی­تر از کلام است؟ معنایی که برای تبیین آن به چهار ـ پنج پارگراف نوشتن نیاز است با یک تصویر قابل بیان است، با یک پلان بیست ـ سی ثانیه­ای می­توان آن را نشان داد. و تأثیرش وقتی با کلام یا موسیقی تلفیق شود به مراتب بیشتر خواهد بود. امروزه مسیحی­ها از تصویر زیاد استفاده می­کنند. شما هم وقتی برای تبلیغ این طرف و آن طرف می­روید اگر با خودتان یک ویدئو پروژکشن ببرید و تصویر نشان دهید و حرف بزنید، تأثیرش صد برابر خواهد بود چون در مواجهه با تصویر تمام احساس مخاطب درگیر است چشم و گوش و... همه متمرکزاند. بنابراین آن تصویر باید هنرمندانه انتخاب شود. به عنوان مثال ما می­خواهیم در مورد غربت مدینه در دست وهابیت صحبت کنیم. می­خواهیم یک تصویر نشان بدهیم نمایی از مسجد النبی(ص) را نشان می­دهیم، زیبا، چراغ­های خوشگل، آب زمزم دورش  چیده­اند، همه راحت نشسته­اند راحت نماز می­خوانند، کولرها دارد کار می­کند، همه چیز عادی است. شما می­خواهید چه بگویید؟ دقیقاً نقض غرض است. شما وقتی غربت بقیع را اینگونه نشان می­دهید مخاطب با خود می­گوید اگر بماند دست همان­ها بهتر است، چرا؟ چون موقعی که نگاه می­کند، این ذهنیت را هم دارد که مسجد روستای خودش چه وضعیتی دارد می­گوید: خب آن­ها بهتر از ما نگه می­دارند، پس بگذار بماند دست خود آن­ها این نتیجه عدم توجه به زمینۀ دلالتی افق دلالتی و زمینۀ فرهنگی است. زمانی که افق دلالتی با پیامی که ارائه می­شود هماهنگ باشد اثر گذار خواهد بود مثل شمشیر، وگرنه هیچ نمی­گذارد. متأسفانه امروز در سینمای دینی و برنامه­های معارفی ما دارد این اتفاق می­افتد. کارشناس نیم ساعت، سه ربع وقت را یک جا می­گیرد و مثلاً در مورد مناقب امام باقر(ع) صحبت می­کند. همینطور می­رود جلو و بحث را ادامه می­دهد تعریف می­کند، بعد هم تمام می­شود. خب چه اتفاقی می­افتد؟ ثم ماذا؟ یک بار نیامدیم بگوییم مدرسه­ای که تشکیل شده یا شاگردانی که در آن تربیت شدند بعدها چه تأثیری گذاشتند؟ یا مثلاً در مورد ابن خلدون که چگونه به آندلس رفت و بعد چطور وارد اروپا شد و اروپا را مدیون ایران کرد؟ این ریشه را هیچ وقت نمی­گوییم، همان مقطع را تعریف و به همان بسنده می­کنیم. اگر هم بخواهیم در برنامه­ های مذهبی خیلی شیک بشویم دو مبل بزرگ می­گذاریم و کارشناس می­نشیند تعریف  می­کند. یعنی به میزانسن و جزئیات تصویری دیگر کاری نداریم. این در حالی است که نماد، تلفیقی است. در تصویر ترکیبی رسانه یک چیز را نشان نمی­دهد. لازم است مثالی ذکر کنم تا همه چیز جا بیافتد. مثلا یک نفر از در وارد می­شود و شما می­خواهید تصویر او را ضبط کنید. زاویه دوربین شما، این که سوژه را از پایین در قاب بگیرد یا از بالا، هر کدام یک نشانه است. نوری که منعکس می­کنیدف از روبرو نور پردازی می­کنید یا از پایین یا بالا؛ نور راه ـ راه می­دهید، نور اصلی می­دهید و... کارهای فنی فراوان که هر کدام از آن­ها یک نشانه است. اگر پشت سرش را روشن بگیرید، دارد به صورت وارد می­شود ضد نور، یا از یک طرف به چهره­اش نور می­دهید؟ تصویر خودش را روشن می­کنیم، یا نه پشت سرش را روشن می­کنیم؟ نوع موسیقی که روی تصویر می­گذارید. وقتی شخصیت وارد می­شود صدای طبل بگذارید یا یک ویالن آرام یا یک صدای کر؟ کادری که می­بندید، این کادر می­تواند خیلی وسیع باشد یا فقط به خودش محدود شود یا به صورت نصفه گرفته شود؟ میزانسنی که ایجاد کرده­ایم چیست؟ گلدان است؟ کپسول آتش­نشانی است؟ یک نفر با اسلحه در کنار اوست، یا یک نفر که دسته گل هم در دستش دارد؟

هر یک از این­ها به تنهایی نشانه­هایی هستند که معنا دارند و وقتی در کنار هم قرار می­گیرند یک معنا را القاء می­کنند. اگر بازیگر از در وارد  شود و پشت سرش نور باشد، خودش تیره، صدای زمینه هم طبل باشد زاویه دوربین هم از پایین باشد یک نور هم توی صورتش فکر می­کنند شیطان وارد شد. در مقابل اگر یک نور لطیف به صحنه بدهیم، و صورت شخص را هم روشن کنیم، مخاطب می­پندارد که پدر یک خانواده وارد می­شود. حالا اگر نور از بالا بتابد مثلاً روی سر شخصیت یک صدای ویالن خیلی نرم هم با تصویر همراه شود و خودش به تنهایی وارد شود مخاطب می­گوید یک بدبخت آمده تا وام قرض­الحسنه بگیرد. زبان تصویر دارای یک چنین قاعده­ای است، یعنی معنا به طور کامل تغییر می­کند.«توانایی تصویر در القاء پیام» بالاترین توانایی ممکن است یعنی برای القاء یک پیام هیچ چیزی مانند زبان وجود ندارد. حداقل تا حال حاضر وجود ندارد اما ابزار این زبان مانند نور اگر از آن استفاده شود دقیقاً نقض غرض است و معنی دیگری می­دهد. اصلاً یک چیز دیگر می­شود. یکی از دلایلی که عموم برنامه ­های معارفی ما تأثیر ندارد. عدم توجه به توانایی تصویر است. و اینکه این تصویر چه توانایی­هایی دارد؟ یک حرکت نرم دوربین موقعی که شخص در حال صحبت کردن است و یک زوم کردن آرام به سمت او یعنی جلب توجه مخاطب؛ با یک زوم آرام به سمت چهرۀ شخص تأثیر حرفش را ده برابر می­کند. ولی وقتی به صورت تخت بگیریم، شخص دارد صحبت می­کند مجری هم روبرویش مرتب سر تکان می­دهد که حق با شماست حاج آقا، هیچ تأثیری ندارد. حقیقت این است که استفاده از توانایی ­های تصویر در القاء پیام، و آن قابلیت­ها و پتانسیل نهفته در تصویر باعث می­شود که ما بیافتیم این طرف پل صراط یا آن طرفش. چون ظرافت ­های موجود در تصویرهمانقدر باریک و همان مقدار تیز است. چون یک اشتباه کوچک، یک نوردهی غلط، یک استفاده غلط از زاویه دوربین، یک کادر بستن غلط، یک میزانس اشتباه در تصویر اثر معکوس بر مخاطب می­گذارد. همانطور که در مورد فیلم مارمولک مثال زدم. یک فیلم ساخته شد. از نظر بنده همه جا هم گفته­ام هنوز هم یکی از بهترین فیلم­ها در تعریف از روحانیت است یک اشتباه تاکتیکی کوچک، یک اشتباه نشانه­شناسی ریز در تلفیق تصویر، گفتار و نوشتار، یعنی انتخاب آن اسم برایش این فیلم را نابود کرد. اگر نام فیلم هر چیز دیگری غیر از مارمولک بود، مثلاً رضا زبل، یا هر چیز دیگری، این فیلم تبدیل می­شد به یکی از بهترین فیلم­های دینی ما. ولی اگر نام آن اسمی که برایش انتخاب کرد باعث شد تا تمام پیام فیلم را نابود شود. اصلاً فیلم یک فیلم دیگر شد. ولی مثلاً فیلم «زیر نور ماه» را شما نگاه کنید. آن طلبه­ای که لباس نمی­پوشد و می­رود به فقرا کمک می­کند. شما فرض کنید اگر اسم این فیلم را می­گذاشتند مثلاً «طلبه سرگردان» این فیلم دیگر چیزی نمی­شد که اردن هست. تازه این یک نشانه خیلی ساده است، فقط اسم آن است. یا اگر شخصیت فیلم به جای آن قیافه خیلی معصوم کی فرد لهجه دار مثل این بچه­ های جنوب انتخاب می­کردند کار فیلم تمام بود. یعنی فیلم دیگر اصلاً نمی­توانست­ حامل آن پیام باشد؛ یعنی انتخاب هنر پیشه ­ای که، آن شخصیت باید با آن مچ بشود.

حالا من اگر بخواهم کلی بگویم، در تبلیغ چون تبلیغ عموماً صرفاً با تلویزیون نیست و در رسانه­های دیگر هم وجود دارد چگونه می­شود تصویر را تبلیغ و تلفیق کرد؟ به نظر من، اول همت می­خواهد، امسال هم که سال مضاعف و کار مضاعف است. مخصوصاً در شهرستان­های کوچک ما و مخصوصاً در شهرستان­های مرزی ما، زیرا مردم آن مناطق تحت سیطره و القاء پیام تصاویر بیگانه­اند. طوری که شما اگر مثلاً در شهر آذربایجان غربی یا کردستان، اگر بخواهید یک خبر ساعت 20:30 گوش کنیم باید التماس کنید که آقا تو را به خدا بزن آن کانال و گرنه او دارد یک چیز دیگری تماشا می­کند. چونکه آن­ها با تصویر آشنا هستند هر کدام از این­ها استراتژی خاص خودش را می­خواهد. شهرستان­های کوچک مرکزی یک چیز دیگر  می ­خواهند، چیزی که ما همراه خود می­بریم بعضی جاها باید فیلم باشد، بعضی جاها باید عکس باشد. گاهی هم باید، تا آنجا که من می­توانم بگویم: به طور مطلق سود نمی­بریم و هیچ استفاده­ای نمی­کنیم. حد اکثر بهره­برداری ما از تصویر این است که مثلاً تابلوی استاد فرشچیان را به صورت بنر در ورودی مسجد قرار دهیم ما حتی کار فوق­ العاده ساده­ای که مثلاً سعدی در یک بیت می­کرد را نکردیم، از طبیعت به عنوان قرآن ثانی هیچ استفاده­ای نکرده­ایم. همین طبیعتی که شما فقط کافی است آن را ورق بزنید. یا به عنوان مثال ما از مستندهای حیات وحش هیچ استفاده­ای در این زمینه نمی­کنیم. فقط نشان می­دهیم که زنبور دارد این کار را می­کند عنکبوت این ویژگی­ها را دارد، فیل اینگونه است. در صورتی که از همان مستند می­شود در راستای ترویج دین بهره­برداری نمود. همانطور که امروزه مسیحیت استفاده می­کند برنامه­ای دارند به نام قوی­ترین مردان که در آن تعدادی از ورزشکاران با هم رقابت می­کنند. این­ها قوی­ترین مردهایشان را به کلیسا می­آورند و برنامه­اش را در آنجا ضبط می­کنند. که ما حداقل ده قسمت از برنامه ­شان را ضبط کرده­ایم. ابتدا رقابت می­کنند و بعد با دوربین مصاحبه می­کنند. البته اینکه راست می­گویند یا دروغ بر عهده خودشان . مثلاً می­گوید: دستم درد می­کرد یک بار رفتم کلیسا، نوری از صلیب متساعد شد و من نیرو گرفتم و... . یعنی از همان آدم گردن کلفت هم که زنجیر پاره می­کند استفاده می­کنند، و دین خود را به تصویر تبدیل می­کند و به وسیلۀ ماهواره به دورترین نقاط دنیا می­فرستد تا همه ببینند. اگر دقت کرده باشید تمام برنامه­های تبلیغی­شان بدون استثناء در یک محیط خانوادگی شکل می­گیرد، یا دور یک میز شام نشسته­اند، یا کنار یک شومینه روی تعدادی مبل نشسته­اند. محتوای تصویر به شدت خانوادگی است، یک پیرمرد است، یک زن و دو تا بچه است که دارند صحبت می­کنند و به رفع مشکلاتشان می­پردازند. عرب­ها هم این را یاد گرفته­اند، یک ال سی دی می­گذارند، مجری سوال می­پرسد این هم ادای تایپ کردن در می­آورد حالا شاید هم در حال بازی کردن است، چون صفحه ال سی دی را که نشان نمی­دهد، ولی جواب می­دهد، حداقل پیامش این است که این ابزار می­آورند در این کار.

حالا برسیم به این بحث که نماد تصویر چه خاصیتی و چه توانایی­هایی دارد و چگونه می­تواند یک مفهوم را القاء و یا نابود کند. تمام بحث به این دلیل بود که ما چگونه می­توانیم چه در یک رسانه بسیار گسترده ­ای مانند تلویزیون و چه در تبلیغات دینی طلاب در جاهای مختلف استفاده کنیم؟

به نظر بنده هیچ اشکالی ندارد که مبلّغ وقتی در یک شهرستان نسبتاً بزرگ برای تبلیغ می­رود، جلسه­اش را در یک سالن برگزار کند. یک فیلم نمایش بدهد و بعد درباره آن صحبت کند. چه اتفاقی می­افتد؟ چون من نمی­دانم می­پرسم، چه اتفاقی می­افتد؟ مثلاً فیلم «یک تکه نان» را به نمایش بگذارد و بعد در موردش صحبت کند. یک تکه نان را مثال می­زنم چون نشانه­های فراوانی از رفتارهای مذهبی ما که الآن فراموش شده دارد. امروزه کلمه ­هایی مثل ان­شاءالله و ماشاءالله دیگر در افواه نیست. یا مثلاً اگر یک تکه نان در خیابان افتاده باشد با پا به کنار می­زنیمش، در حالی که در گذشته آن را بر می­داشتند، بوسش می­کردند و آن را می­گذاشتند کنار. نشانه­های تصویری فراوانی در این فیلم وجود دارد. بچه­ ای که فلج است و شخصیت می­خواهد کفشش را به او بدهد. چند کلمه با او صحبت می­کند، بعد دوربین یک چرخش زیبای تلفیقی با آسمان دارد. بچه خوب می­شود و اصلاً معجزه را در یک جای دیگر می­بیند، معجزه را در درون، در دل  می­بیند. امروز به عنوان مثال وزارت بهداشت این کار را می­کند، یک فیلم نشان می­دهد در مورد این که مگس آمده چه ویروس ­هایی را پخش کرده و چگونه می­توانیم آن را از بین ببریم.

خب در زمینه دین که به طریق اولی بهتر می­شود کار کرد، یعنی ما «توانایی تصویر در القاء پیام» را به طور واقعی عملی کنیم یعنی شما در هر روستایی تشریف ببرید، حتی روستای «هفت تن» دامغان که فقط هفت خانوار دارد مطمئن  باشید وقایع کربلا را بهتر از من و شما می­دانند، همه را می­دانند. باز هم اگر بهشان بگوییم چه تأثیری دارد؟ ولی اگر ما یک چنین فیلمی را نشان بدهیم و شروع کنیم که مثلاً وقتی رشد کردن گندمش را می­بیند به یاد خدا بیافتد، همانطور که در زمان قدیم وقتی که یک درخت زیبا می­دیدند می­گفتند: «فتبارک­ الله». الآن دیگر کسی نمی­گوید. یعنی آن درخت دقیقاً انسان را به یاد خالقش می­انداخت نه این که درخت خوبی است، میوه­های خوشمزه­ای دارد.

به خاطر اینکه ما تصویر را فراموش کرده­ایم و همه را برگرداندیم به ذهن آبسترۀ فرد گفتیم همان جا بنشیند و برای خودش هر کاری می­خواهد بکند، انجام دهد. تصویر را خیلی بیرونی دیدیم، گفتیم محقق است و وجود دارد و برای بیان مابعدالطبیعه کارآیی ندارد در صورتی که اینگونه نیست. من پیشنهاد می­کنم برای مقدمه طوری که بعضی از فیلم­های کارگردان­هایی مثل «درایر» را ببینید که چطور از تصویر استفاده می­کند. در یکی از فیلم­ها شخصیت به کنار ساحل می­آید و در آنجا  میان علوفه­ها بیرون می­آید. طوری که انگار دارد از زمین سبز می­شود و می­روید. بعد می­رود و مرده زنده می­کند در فیلم، می­رود بالای سر مرده، مرده زنده می­شود.

آنجاست که دیگر اوج خلیفه ­الهی حالا از زبان آن­ها جا می­افتد، که چطور این ملکوت در عالم ناسوت گسترده می­شود. یعنی   می­شود این استفاده­ها را از تصویر کرد و توانایی­اش را هم دارد.

 پرسش و پاسخ

 پرسش اول: به نظر حضرتعالی سخنرانی در تلویزیون مقدمه تصویر سازی نیست چرا که لازمه معنا داشتن تصویر و تأثیر آن بر مخاطب این است که شخص ذهنیتی داشته باشد تا با دیدن تصویر آن موضوع به ذهن تداعی کند.

پاسخ استاد: کاملاً درست است، ولی تصویر تلویزیونی این ذهنیت را ایجاد نمی­کند. ببینید ذهن مانند عضله است، باید تربیت شود. آن­ها که در مورد زبان تصویر زیاد صحبت می­کنند که فراوان هم هستند، مثلاً زبان مکالمه «باختینی» در ایران بسیار کم در موردش صحبت کرده­ایم. من مثال می­زنم  به این دلیل است. یا یاکوپسون، مدس یا در همین دوره شخصی مانند «هوگو»؛ این­ها حتی وقتی صحبت می­کنند تمام تلاش شان این است که چشم تربیت کنند، تا نشانه را درست ببیند، و خطا نرود که البته خیلی سخت است. در برنامه ­های تلویزیونی که اتفاقاً انتقاد بنده دقیقاً به همین قسمت است، مخاطب را عادت می­دهد تا بنشیند و گوش کند که چه به او می­گویند. مخاطب، مخاطب انتخابگر نمی­شود. مخاطبی که خودش تحلیل کند. ویژگی منبر، آن است که رو در رو است، شما اگر چیزی را نفهمید همان موقع می­توانید بپرسید. می­توانید از نفر کناری­تان بپرسید چون او هم مانند خودتان است. ولی تلویزیون را مجسم کنید وقتی برنامه پخش می­کند، در خانه یک مسیحی هم پخش می­شود، منزل یک یهودی هم پخش می­شود، آدمی هم که اصلاً به این چیزها اعتقادی ندارد، و در خانه یک آدم به شدت مذهبی هم پخش می­شود. کدام یک از این برنامه­ها، برنامه­های مخاطب هدف ما هستند، مطمئناً آدم مذهبی سفت و سخت هدف برنامۀ ما نیستند. یکی از  اشتباه­های ما همین است.

ما برای کسانی برنامه می­ سازیم که این را می­دانند و به آن اعتقاد دارند. بنابر این کار زیاد مهمی انجام
 نمی­دهیم. چون با آن یهودی و مسیحی کاری نداریم ولی می­توانیم هدف برنامه­ سازی را آن کسی که یک ذره شک دارند. بنابراین کار زیاد مهمی انجام نمی­دهیم. چون با آن یهودی و مسیحی کاری نداریم ولی   می­توانیم هدف برنامه­سازی را آن کسی که یک ذره شک دارد و می­توانیم با او صحبت کنیم، قرار دهیم و ذهنش را طوری بار بیاوریم که به ما نخندد، یعنی به خودش نخندد و با جدیت بنشیند و نگاه کند. همانطور که در مورد طبیعت گفتم واقعاً مسیحیت بیشتر از ما دارد کار می­کند. مسیحیت دین این که ، دین را در تربیت ببیند نیست، برای خودش یک کار دیگری می­کند. ولی آن­ها خیلی بیشتر از ما استفاده می­کنند. از طبیعت، از انسان، از روابط اجتماعی و روابط بشری برای القاء پیام­های دینی­شان بسیار بهره می­برند. دلیل مقایسه من این بود که در منبر کار ما فوق­العاده راحت است. یک حالت رو در رو است. اگر شما یک ذره شک کنید، راحت می­توانید بپرسید، ولی در تلویزیون این فرصت را ندارید. بنابر این در آنجا محتوی باید خیلی دقیق­تر انتخاب شود، و اگر درست ساخته شود بله کاملاً حق با برادری است که این را نوشته­ اند به این دلیل که آن برنامه هدفش این است که ذهن را تربیت کند برای دیدن تصویر.

 سؤال دوم: فیلم ­ها یا تصاویر مذهبی برای تبلیغ را از کجا می­توان به دست آورد؟

پاسخ استاد: بستگی دارد به این که ما چه تبلیغی می­خواهیم بکنیم. اولاً اکثر تصاویری که ممکن است ما لازم داشته باشیم در آرشیو تلویزیون هست، همچنین در آرشیو انجمن مستندسازی و آرشیو ارشاد، می­توان آن­ها را پیدا کرد. ولی چه ضرورتی دارد که این کار را بکنیم؟ موقعی که استراتژی تبلیغ را می­بندیم و می­خواهیم تاکتیک­هایش را انتخاب کنیم، می­توانیم جایی داشته باشیم تا تصاویر را تهیه کند، اصلاً پیچیده نیست. برای یک علامت راهنمایی مثلاً برای رد شدن از خیابان که زیاد هم کاربرد ندارد چون اگر به کشوری مثل انگلستان برود زیر ماشین می­رود، چون ماشین­ها درست برعکس تردد می­کنند. ولی برای آن کلی خرج می­کنند، سیا ساکتی می­سازند، انیمیشن می­سازند، خلاصه همه کار می­کنند خب برای دین که مباحث آن تا این اندازه مهم است هم می­شود ساخت یا می­شود یک گروهی را تعیین کرد مثلاً درهمین دانشکده صدا و سیمای قم، و به عنوان پروژه سفارش کار داد که برای این موضوعات برنامه می­خواهیم. یک عده می­روند از آرشیو، از بین فیلم­های سینمایی و مستندهای تولید شده استخراج می­کنند، فیلم­های سینمایی داخلی وخارجی را شناسایی می­کنند و در اختیار مبلغین قرار می­دهند. کاری که مسیحیت کرده است فیلم فرانچسکو را اگر شما ببینید که فیلم «برادر خورشید خواهر ماه» بعدها از روی آن ساخته شد، پر از نشانه­های خودشان است. یعنی اگر دقت کنید می­بینید، اول این که روی صورت شخصیت چیزی مثل توری است که دارد دنیا را از پشت آن می­بیند. یا در جایی که می­رود به ملاقات پاپ، چون «سن فرانسیس» راهب و با پاپ میانه خوبی نداشت. وقتی به ملاقات پاپ می­رود، کارگردان طوری صحنه را طراحی کرده که وقتی به پاپ می­رسد کاردینال­ها دور پاپ را می­گیرند و می­برندش عقب، و او هرگز به پاپ نمی­رسد. دقیقاً این پیام را القاء می­کند که پاپ زمانی از مردم جدا شد که گرفتار آن تشکیلات عظیم کلیسایی گشت. یعنی دربان گذاشت و کاردینال، اسقف و ... به راه انداخت. کسی هم که واقعاً درد دین داشت نمی­توانست به پاپ برسد. در فیلم فرانچسکو این مضمون وجود دارد. این فیلم­ها را می­توان پیدا کرد. فوق­العاده ساده است، در همین دانشکده صدا و سیما می­توان همه را پیدا کرد. یا اینکه دفتر به صورت پروژه به همین دانشکده سفارش بدهد.

پرسش سوم: همه چیز درباره همه چیز مخصوصاً همین تصویر را همگان دانند،

 چرا همگان دور هم جمع نمی­شوند تا چاره­ ای بیاندیشند و برای این گونه موارد به کجا باید مراجعه کرد؟

پاسخ استاد: اتفاقاً تصویر چیزی است که برای خلق آن همگان جمع می­شوند. هیچ وقت کسی تنهایی کار نمی­کند. یعنی کسی دوربین بر نمی­دارد همین طوری بدون برنامه راه بیافتد وفیلم بگیرد. چرا ممکن است در جشن تولد بچه­اش این کار را بکند و گرنه اگر بخواهد تصویری بسازد که حامل پیام است احتیاج به نورپرداز، تحلیل­گر صحنه، نویسنده، افکتور، موسیقی دا، طراح صحنه بازیگر و... دارد. تأثیری که یک تصویر باید داشته باشد به وسیلۀ یک نفرمدیریت و جهت­ دهی می­شود، آن هم کارگردان است. این که چه عواملی را باید جمع کند تا آن تأثیر را به دست بیاورد معلوم است که باید از متخصص کمک بگیرد.

 سؤال چهارم: نظر شما درمورد آموزش احکام مثلاً وضو یا ... با تصویر چیست؟

پاسخ استاد: نظر من خوب است، حالا دلیلش را هم می­گویم که چرا خوب است چون من تأثیر را اوائل انقلاب دیدم. یک برنامه­ای ساخته شده بود در مورد نماز خواندن. کودکی بود، شاید یادتان باشد، یک پسربچه­ای بو که وضو می­گرفت. ابتدا یک توضیحی می­داد بعد اصلاً نماز می­خواند و یک نفر هم توضیح می­داد. این یک مقدار تأثیر داشت ولی حالا دیگر نماز به طور کامل در بین مردم جا افتاده. به نظر من الآن دیگر موقع ساختن است. امروز دیگر سی سال از انقلاب گذشته یعنی تقریباً آن کسی هم که نماز نمی­خواند نماز را بلد است، بسیار خوب هم بلد است. هر چند نمی­خواند ولی چون بالاخره در این کشور زندگی کرده و در این سیستم آموزشی رشد یافته نماز را هم یاد گرفته. ولی مسئله ­ای که وجود دارد این است که امروز دیگر موقعی است که فلسفه نماز باید گفته شود. این چیزی است که جوانان ما مقدار زیادی از آن غافل هستند که این نماز بنابر همان فرمایش اباعبدالله(علیه السلام)، نه به طمع بهشت باید خوانده شود و نه از ترس جهنم. بلکه یک فلسفه دیگر دارد. همان بحث معروفی که یک نفر گفت: چشمت می­بیند؟ گفت: آره. گفت: گوشت می­شنود؟ گفت: بله . گفت: می­توانی حرف بزنی؟ گفت: بله. گفت: توان راه رفتن داری؟ گفت: بله. گفت: پس نماز بخوان. نماز برای این­ها است، شکر این­ها است. الآن دیگر باید فلسفه­ نماز را گفت. به نظر من اگر ما دوباره شروع کنیم هم خوب است. البته همین آقای فلاح­زاده که ظهرها مسئله می­گویند، هم می­توانند برنامه خود را توسعه بدهند. ولی به هر حال ما اگر به این مرحله برسیم خیلی خوب است و واقعاً حیف است که تصویر را برای چیزی که خیلی راحت می­توان گفت حرام کرد.

پرسش پنجم: تمام گفته­ های شما معقول ولیکن به نظر حضرتعالی درمان و راه­کار چیست؟

با توجه به گفته­ های شما که بنده نیز با شما هم عقیده هستم، آیا شیوه تبلیغ ما بیش از حد سنتی است؟

پاسخ استاد: خب ببینید، اصلاً بنده اینجا هستم برای همین دیگر، چون برای من هم قابل درک است که شیوه­های سنتی برای این نسل مناسب نیست و جواب نمی­دهد. حتی در کوره دهات­ ها، دیگر جواب    نمی­دهد، اینکه برویم آن­جا و یک چیزی بگوییم، دیگر به آن صورت جواب نمی­دهند. راهکارش هم همین است که عرض کردم. اولاً یک ذره باید با تکنولوژی مدرن کنار آمد و از آن بهره گرفت. حالا بنده سینما و تلویزیون را تشریح کردم ولی امروز مولتی مدیا هم امروزه همه کار می­کند. یعنی شما می­توانید مقابل یک کامپیوتر بنشینید و تمام اطلاعات دنیا را جمع کنید در یک جا و تصویری­اش کنید و صدا بگذارید. به نظر من روش کار، آشنایی شدید با تکنولوژی جدید و قدرت آن است. ببینید بحثی را که من در مورد تلویزیون یا سینما مطرح کردم همین است. چون در سینما ما اساتید قدیمی زیادی داریم که قدرت سینما را درک کرده­اند و می­توانند کار کنند. اما امروز متأسفانه بسیاری از برنامه­سازها اصلاً قدرت تلویزیون یا قدرت رادیو را نمی­دانند، یعنی شما در تلویزیون یا رادیو برنامه­ای را می­بینید یا می­شنوید که بیشتر روزنامه­ای است و اصلاً به درد نشریه می­خورد. من یک بار به شوخی در جایی گفتم: برای بعضی از مدیران ما باید یک دوره جامعه­شناسی رسانه بگذارند که این­ها بدانند که مثلا فرق تلویزیون با رادیو یا ویدئو با سینما و همه این­ها با روزنامه در چیست؟

این­ها با هم اختلاف دارند، آن بحث منبر و تلویزیون که من گفتم این است، منبر ویژگی­هایی دارد، تلویزیون هم دارای خصوصیات دیگری است. باید بدانیم که کجا از کدام استفاده کنیم. یک کارگر معمولی سیم­کش این را می­داند که اگر سراغ برق سه فاز می­رود آن پیچ­گوشتی که می­خواهد بردارد باید دسته­اش چطوری باشد، رویش چه علامتی داشته باشد که برق نگیردش. چون می­داند که اگر از فازمتر معمولی استفاده کند می­میرد، شک ندارد. حال در مسئله­ای که اینقدر مهم است و با روح مردم و فرهنگ آن­ها سروکار دارد، باید تخصص حرف اول را بزند. حتی زمانش هم مهم است. اگر کسی بخواهد فیلم نشان بدهد معمولاً اگر در یک روستا باشد قطعاً بعد از ظهر نمی­رود چون همه می­خوابند. مثلاً شخصی ساعت چهار بعدازظهر خسته و کوفته از سر کار می­آید و دیگر حوصله ندارد فیلم تماشا کند و حرف­های شما را بشنود. مسجد هم که می­آید حرف­های شما را گوش کند، بیشتر برای این است که با بغل دستی­اش مثلاً در مورد تقسیم آب فرد صحبت کند. ولی در ابتدای روز و اول صبح همه سرحال­اند. هر چند در آن موقع هم دلش در مزرعه است. یعنی باید زمان مناسب را پیدا کرد. آن موقعیت، و  افق دلالتی که اشاره کردم همین است. این دال در چه جاهایی اثر می­گذارد؟ کجا به هدف می­خورد؟ چون ما در تبلیغ­های خودمان مانند این است که اسلحه را بگذاریم روی رگبار و شلیک می­کنیم بالاخره یکی­اش به هدف اصابت می­کند. در صورتی که امروز دیگر تبلیغ این­گونه نیست. باید سه پایه را باز کرد، روی زمین گذاشت، قنداق را محکم کرد و روی هدف بست و یک تک تیر زد تا درست به قلب بخورد، چون دیگر همه یاد گرفته­اند که چگونه با رگبار مقابله کنند.

سؤال ششم: لطفاً یک­بار دیگر به صورت ترتیبی و فهرست­وار تفاوت­های میان متن نوشتاری و تصویری را بیان کنید، در ضمن حضرتعالی چه راهکارهای عملی برای ارائه دین در قالب تصویر دارید؟

چرا رسانه­ ملی در زمینه حجاب تبلیغ نمی­کند؟ به نظر شما کار در زمینه حجاب از کجا باید شروع شود؟ حجاب معلول است، علت چیست که باعث بی­حجابی می­شود؟ این که فرهنگ ضعیف.

پاسخ استاد: در مورد این که چرا رسانه ملی در زمینه آثار و فواید حجاب صحبت نمی­کند، باید عرض کنم که چرا اتفاقاً خیلی هم زیاد می­کند، ولی باز هم بر می­گردیم به همان حرف خودمان؛ وقتی که ما مرتب بگوییم حجاب خوب است، چه تأثیری می­تواند داشته باشد؟ یک مثال ساده بزنم شاید به جواب برسیم؛ در زمان رضاخان، پهلوی اول، حجاب را به زور برداشتند. هر زن محجبه­ای که به خیابان می­رفت چادرش را می­کشیدند، کتکش می­زدند و حجابش را برمی­داشتند بلافاصله بعد از اینکه رضاخان رفت، همه محجبه­ شدند. پسرش چه کار کرد؟ پسرش آمد بی­حجابی را فرهنگی کرد، یعنی مثلا در فیلم­ها هر چه کلفت و آدم درب داغون و... بود چادر سرش بود. هر کس هم که وکیل، دکتر یا فرد با شخصیت و به درد بخوری بود بی­حجاب بود. به خاطر همین بی­حجابی فرهنگی شد. از کجا شروع کرد؟ گفت: شما اگر می­خواهید حجاب داشته باشید، داشته باشید. آمدند در کودکستان­ها، موهای دختربچه­ها را بستند شعر یادش دادند، یک توپ دارم قلقلی است خواند و کاری کردند که بی­حجابی برایش عادی شد، به شدت هم عادی شد. هیچ­وقت به طوری صریح و مستقیم نگفت حجاب بد است، یا بی­حجابی خوب است. ولی تصویر و روش کار کرد. با وجود این­که حجاب یک پدیدۀ کاملاً فطری است، یعنی شما حتی اگر بی­حجاب­ترین آدم را هم بد نگاه کنید خودش را می­پوشاند. اگر غیر مسلمان هم باشد و بد نگاهش کنی دامنش را یک ذره می­کشد پایین­تر، یا مثلاً آستینش را یک ذره می­کشد پایین­تر. کاری که تلویزیون می­کند این است که می­آید همه این­ها را می­گوید، چیزی که همه می­گویند. پدر به دخترش می­گویدف معلم سر کلاس می­گوید، همه دارند بهش می­گویند ولی هیچ­کس فلسفه آن را نمی­گوید. ما به دیوار شعار نصب می­کنیم که : زن در حجاب مانند مروارید است در صدف ولی مروارید هم یک روز بیرون می­آید و می­نشیند روی یک نگین. تا نگین نشود که کسی نمی­بیندش بنابراین واقعیت امر این است که تلویزیون در مورد حجاب فراوان صحبت می­کند ولی دارد در مورد چیزی صحبت می­کند که هنوز تکلیفش روشن نشده است. مؤسسه­های فرهنگی کشور در مورد این موضوع با هم مسئله دارند. مثلاً اگر یک از مؤسسه مطالعات فرهنگی شهرداری برود مرکز مطالعات فرهنگی سپاه راهش نمی­دهند، چون در شهرداری چادر اجباری نیست، در اینجا چادر اجباری است. هیچ کس در این مورد صحبت نکرده با هرکدام هم که صحبت می­کنید می­گویند چادر حجاب برتر است، ولی حجاب ضروری نیست. آن هم حجاب است ولی چادر حجاب برتر است، ولی هیچ کس نمی­گوید چرا؟ یعنی ما در مورد این چرایی صحبت نمی­کنیم.

مطلقاً هم در تصویر مثال نمی­زنیم، می­آییم یک خانم محجبه را نشان می­دهیم که در کار اجتماع شرکت  می­کند. به جای اینکه یک استاد دانشگاه نشان بدهیم یا یک دکتر نشان بدهیم، یک زن پلیس نشان می­دهیم. این زن پلیس به مقتضای کارش موقعی که دارد دنبال دزد می­دود در جایی مجبور است از جوی آبی بپرد و یا از دیوار بالا برود، چادرش را می­اندازد کنار می­رود بالا. واقعیت است دیگر، چون نمی­تواند با چادر از دیوار بالا برود. هر چند زیر چادر هم حجاب دارد، هنوز هم بسته است، هنوز هم مانتو به تن دارد و هیچ جای بدنش دیده نمی­شود، ولی اینکار را می­کند و چادر را بر می­دارد. خب این کج سلیقگی است، شما به جای اینکه این زن پلیس ار نشان دهید، اگر هم می­خواهید زن پلیس نشان بدهی و توی دفتر نشان بدهید که نشسته و دارد کار تحقیقی می­کند، مثلاً در قسمت­های علمی ادارۀ تشخیص هویت دارد کار پژوهشی انجام می­دهد، حتماً که نباید هفت تیر بکشد. یا مثلاً باید این خانم را در کلاس درس نشان بدهند که در حال تدریس است یا در بیمارستان نشان بدهند یا جای دیگر. هنوز هم نوعی کج سلیقگی اعمال می­شود و گرنه کار می­کنند، نه اینکه کاری صورت نگیرد، فراوان هم کار می­کنند. درحالی که بخاطر ضوابط قانونی نقیض آن هم وجود ندارد. قبل از انقلاب امکان پیدا کردن نقیض می­خواستند بگویند درست و حسابی نیست چادر سرش می­کردند، بی­حجابی هم نشانۀ شخصیت بود. اما الان زن درست و حسابی حجاب دارد، زن ناهنجار هم حجاب دارد. این را دیگر نمی­توان کاری کرد. شما اگر به فیلم­های خارجی که بعضی  وقت­ها هم از تلویزیون پخش می­شود با دقت نگاه کنید متوجه می­شوید. پاک­ترین انسان­های دنیا، مردهای خارجی­اند. نه مشروب می­خورند، نه سیگار می­کشند، نه آستین کوتاه می­پوشند، نه حتی وقتی که با زن خودشان در یک اتاق­اند تمام مناسبات را رعایت می­کنند. چون بر اساس قوانین پخش آن­ها، تصاویری که به ضررشان باشد را سانسور می­کنند. بنابراین تصویری که ارائه می­شود تصویر یک مرد پاک و منزه آمریکایی است. ولی در سریال­های خودمان، طرف زنش را کتک می­زند، بچه­اش را می­زند، مشروب هم می­خورد. این­ها کج سلیقگی است. از حجاب هم صحبت می­شود ولی با کج سلیقگی.

این­ها موضوعاتی است که به نظر من باید دربارۀ آن­ها صحبت کرد، همان­طور که وقتی می­خواهیم یک فیلم در مورد اوضاع روز نشان بدهیم، تصویر یک زن بدحجاب را نشان می­دهیم، می­توانیم در سریال­ها هم این کار را انجام دهیم و بگوییم یک فرد ناهنجار اینگونه است. بعد کسی که مقابل او قراردارد معرفی می­شودف وگرنه اگر بر اساس ظاهر قضاوت کنیم هر دو مقنعه دارند، هر دو چادر به سر کرده­اند اما یکی بد است و دیگری خوب. خب در این صورت ظاهر دیگر اثر خودش را از دست می­دهد و بر می­گردد به فطرت آن­ها. یکی فطرتش خوب است دیگری بد «پس چادری بد هم وجود دارد»؛ این نتیجه غایی است که از این دو مقدمه به دست می­آید تلویزیون از حجاب صحبت می­کند، کارشناس دارد، شورا دارد، ولی در هنگام ساخت به خاطر بعضی چیزها و بعضی فشارها از این طرف و آن طرف نقض غرض می­شود.

پرسش هفتم: استفاده از تصویر زمانی مطلوب است که فرهنگ ضعیف است و مردم دسترسی به وسایل ارتباط جمعی ندارند.

پاسخ استاد: البته معنی این جمله برای من کمی نامفهوم است فرهنگ ضعیف بوده و وسایل ارتباط جمعی وجود نداشت تصویر کارایی داشته، بله آن زمان تصویر به این صورت کار نمی­کرد. در آن مقطع تاریخ همانطور که در تئوری­ های زبان­ شناسی آمده، دوره حرکات است تا اینکه به گفتار و می­آید جلو. اما قدر مسلم تصویر متعلق به عصر ارتباطات مدرن است.

سؤال هشتم: بعد ازده سال سابقه در حوزه هنوز مشخص نیست که طلبه­ ها، روحانیان و علما باید با تصویر و صدا که در دست صدا و سیما است هماهنگ باشیم با اهل علم؟

جواب: خب آنجا یک سیستم است، مثل علما که اینجا مثال می­­زنند چون منظورشان حوزه­های علمیه است و کسانی که به طور تخصصی در زمینه دین کار می­کنند. مسلم است که مرشدان فکری باید آنجا باشند، شکی نیست؛ همان­طور که ما می­گوییم در تصویر شما برای نورپردازی نیاز به متخصص دارید صددرصد برای این مسئاله هم به متخصص احتیاج دارید. اگر صدا و سیما یک شعبه دانشکده در قم راه­اندازی می­کند که یک سری طلبه بروند در سطح خاصی فوق­لیسان ارتباطات بگیرند تا وارد سیستم بشوند و کار کنند به همین دلیل است که زمینۀ فعالیت­ شان در صدا و سیما فراهم شود. ولی من خودم با این شیوه موافق نیستم و حتی در جلسه خاصی هم گفتم از این نظر که بیایند افرادی که با این علوم آشنا هستند را با آن طرف هم آشنا کنند اما وقتی وارد کار می­شود و در شخص چنبره کار که گرفتار می­شود خیلی چیزها دگرگون      می­شود. من همیشه به شوخی می­گویم. می­گویم اولین برنامه را که ببرد به کمته برآورد و بخواهد برآورد کند تمام است. دیگر حوزه یادش می­رود ولی در کنار تمام این­ها که با کار آشنا هستند به صدا و سیما   می­آیند چون در آنجا افراد زیادی هستند و شما به هر قسمتی که بروید بین شش تا هشت نفر مشاور مذهبی پیدا می­کنید، که با حوزه­اند. هرچند این حضور باید قوی­تر بشود.

نهمین پرسش: یک بار دیگر به صورت فهرست تفاوت­های میان متن نوشتاری و تصویر را بیان کنید.

پاسخ استاد: عرض کردم کاملاً مشخص است، حتی گفتار از نوشتار یک پله جلوتر است چون لحن دارد، یک چیز به آن اضافه می­شود. در نوشتار شما یک سری نماد قراردادی مثل کلمه را به کار می­برید که در یک فرمت سیستمی قراردادی به نام جمله جا می­گیرد. پاراگراف، صفحه و ... تا یک پیام را القاء کنید و کی معنایی را برسانید. علاوه بر این در نوشتار شما دستتان باز است، خیلی باز است. ولی گفتار کمی محدودتر است. مثلاً شما می­نویسید: درخت سروی در کنار چشمه...، موقعی که این را نوشتید باید شروع کنید به آن صفت، مضاف و مضاف­الیه، همه را رعایت کنید تا بتوانید با نوشتار تصویرسازی کنید.

در نوشتار ایهام است، ابهام هست، همه چیز هست. یعنی همان که در ابتدا عرض کردم؛ شما با یک نماد نوشتاری می­توانید به اندازمخاطبین­تان مدلول داشته باشید.

اگر بنویسید: زنی وارد سالن سخنرانی شد و پنجاه نفر این را گوش کنند پنجاه زن مختلف درذهنشان     می­آید. در گفتار هم تقریباً همین است، هر چند کمی تغییر می­کند، چون ما در گفتار لحن داریم. شما وقتی می­گویید زنی، وارد سالن شد یا زنی وارد سالن شد، این دو لحن تغییر می­کند. اولی نشان می­دهد شما زیاد خوشتان نیامده، دومی نشان می­دهد مثلاً خانم خیلی با شخصیتی وارد شده یک چنین چیزی.

در تصویر هیچ یک از این­ها وجود ندارد، یعنی شما عین واقعیت را نشان می­دهید به همین دلیلت تصویرداری محدودیت است، آن هم محدودیت تک مدلوله شدن است. شما موقعی که این خانم را نشان می­دهید، همین است، هیچ کس دیگری نیست، اما در تصویر یک قدرت پنهان نهفته است، قدرتش کجاست؟ شما با تلفیق نشانه ­های مختلف می­توانید هر چیزی را که می­ خواهید بگویید. یعنی به عبارت دیگر همان لحن را دارید، همان زبر زنجیرها را دارید، همه این علائم را دارید. حتی با تصویر جمله استفهامی می­سازید، جمله منفی می­سازید، تمام این کارها را می­شود باتصویر هم انجام داد منتهی باید زبان تصویر را بلد بود.

ثبت شده توسط : احمد مهدیه

نظر شما



نمایش غیر عمومی

تمامي حقوق اين سايت متعلق به دانشکده صدا و سيما قم است.